P3
☆یو... یورا...(نگران)
+عجلهه کنیددددد(داد
یورا رو بردن بیمارستان جیمین همش بی تابی میکرد که مبادا سر فرشتش بلایی بیاد همشون نگران توی راهرو را میرفتن که دکتر از اتاق اومد بیرون و لبخند زد
دکتر: تبریک میگم... خانم یورا باردار هستن
☆چ... چی؟(خوشحال
+هورااااا تبریک میگم جیمینی...(ذوق
-بالاخره دارم عمو میشمممم
دکتر رفت... و جیمین و بورام و تهیونگ رفتن تو اتاق دیدن یورا داره به بیرون نگاه میکنه بورام سریع دوید سمتش
+هووووو تبریک میگممم
♡ت... تبریک؟ واسه چی؟
+بارداریتتتت
♡م... من... باردارم؟ د... دارم مامان میشم؟(اشک شوق)
+اره خوشگلممم
☆عزیزم خوبی؟ درد نداری؟(نگران)
♡نه... خوبم عشقم
☆هوفف خداروشکر
یورا مرخص شددو رفتن خونه جیمین همش دور سر یورا میچرخید و قربون صدقش میرفت و بورامم... اره دیگه حسودی میکرد اونم ذوق داشت بچشون وقتی بدنیا میاد تهیونگ اینجوری قربون صدقش بره...
-بورام؟ عشقم... خوبی؟
+او... اره خوبم...(لبخند ضایع)
-میدونم داری دروغ میگی ولی باشه... بیا اینجا ببینم (به بغلش اشاره کرد)(خنده
+رفتم بغلش کردم که یهو....
ادامه دارد...
+عجلهه کنیددددد(داد
یورا رو بردن بیمارستان جیمین همش بی تابی میکرد که مبادا سر فرشتش بلایی بیاد همشون نگران توی راهرو را میرفتن که دکتر از اتاق اومد بیرون و لبخند زد
دکتر: تبریک میگم... خانم یورا باردار هستن
☆چ... چی؟(خوشحال
+هورااااا تبریک میگم جیمینی...(ذوق
-بالاخره دارم عمو میشمممم
دکتر رفت... و جیمین و بورام و تهیونگ رفتن تو اتاق دیدن یورا داره به بیرون نگاه میکنه بورام سریع دوید سمتش
+هووووو تبریک میگممم
♡ت... تبریک؟ واسه چی؟
+بارداریتتتت
♡م... من... باردارم؟ د... دارم مامان میشم؟(اشک شوق)
+اره خوشگلممم
☆عزیزم خوبی؟ درد نداری؟(نگران)
♡نه... خوبم عشقم
☆هوفف خداروشکر
یورا مرخص شددو رفتن خونه جیمین همش دور سر یورا میچرخید و قربون صدقش میرفت و بورامم... اره دیگه حسودی میکرد اونم ذوق داشت بچشون وقتی بدنیا میاد تهیونگ اینجوری قربون صدقش بره...
-بورام؟ عشقم... خوبی؟
+او... اره خوبم...(لبخند ضایع)
-میدونم داری دروغ میگی ولی باشه... بیا اینجا ببینم (به بغلش اشاره کرد)(خنده
+رفتم بغلش کردم که یهو....
ادامه دارد...
- ۴.۳k
- ۰۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط